سيد محمد كمره اى
201
روزنامه خاطرات سيد محمد كمره اى ( فارسى )
شما بعضى مثل نصرت السلطان مكاتبه دارند . گفتم خير . بعد گفت اطلاعاتى از حال روحى آنها دارم . گفتم وقتى تشريف بياوريد مسبوقم فرمائيد . بعد به اداره بيوتات رفته ، مرآت را ديده معلوم شد حالاها حاكم براى بروجرد معين نمىشود . امير معزز حاكم كردستان و ذكاء الدوله حاكم مازندران [ شدهاند ] . بعد مقارن ظهر بيرون آمده استاد عباسقلى پسرخاله درب نقارهخانه . قدرى خدمتش بودم . بعد بهسمت منزل . درب دكان ميرزا عباسقلى جوانكى مشغول اصلاح بعضى اسبابها بود . معرفى شد كه مرتضى خان است . فهميدم متهم به سرقت ساعت من است . گفتم من شما را خائن مىدانم . تبرئه خواست . گفتم اگر بخواهى من شما را برئ الذمه بدانم بايد در حضور آقا سيد پسر آقا سيد قاسم ساعتساز كه او نسبت سرقت به تو داده و دو تومان از من براى بيرون آوردن اسباب گرفته [ اين مطلب را بگويى ] . قرار شد يك روز باهم برويم و سه نفرى كشف مسأله را حقيقتا بنمايم . بعد به خانه آمده يك از ظهر گذشته بود . ديدم غذا نخورم بهتر است . بعد قدرى مشغول تحرير شده . احمد اظهار داشت كه آدم حاج صادق بانكى آمده بود و گفت هروقت كه فلانى آمد بيائيد منزل ما . استخاره كردم همان وقت بروم بد آمد . قدرى سركهشيره براى رفع عطش خورده خوابيده ، سه به غروب بيدار . بعد از چايى براى شب گفتم گوشت گرفته كوفته و آش درست نمايند . سياست غير از ديانت است عصر بيرون آمده منزل حاج صادق رفته ، توى حياط دو نفر آدم كه آنها را نشناخته ديدم . حاج صادق گفت فلانى است كه مىگفتم ؛ يكى شاهزاده و ديگر غير . بعد كمكم صحبت نمود . عقيدهاش بر اين بود هركار با خدا است و سياسى نداريم هرچه هست ديانتى است . من رفتم كه او را ملتفت بنمايم ، ديدم نيشهاى سابقين را بهكار مىبرد ؛ مثل اينكه من بابى هستم و اعتقاد به ديانت ندارم و منكر خدا و قرآن هستم . خيلى دلم سوخت . هرچه به ملايمت خواستم حاليش نمايم كه افعال ما مربوط به خدا نيست و سياست غير از ديانت است ، باز نيشهاى خود را مىزد . بعد معرفى خود را نمود كه امين الوزاره دستگاه سپهدار سابق است .